تبليغاتX
موز ماهی - بخشی از خاطرات منوچهر سپهری (برای اولین بار) 3
 

موز ماهی
[جانوریست که زیاد می خورد]


 

 

چهارم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

آفتاب نزده بود که با جیغ یک زن از خواب پریدم. به تاخت آمدم بیرون. جیغ خاتون بود. حوری مُرده اما هیچکس نمی داند چرا. شب خوابیده و سحر پانشده از خواب و مُرده. رعنا و پروانه داشتند خودشان را می کشتند. کله ی صبح میرزا آمد برای درس. گفتم نمی بینی مصیبت رو؟ می فهمی مصیبت یعنی چی یا نه؟ نمی فهمی؟ می دونی وقتی یک دختر قشنگ می میره چی می شه؟ گریه ام گرفت. میرزا هم زد زیر گریه و زود برگشت خانه شان. امروز سهراب گریه نکرد. حتی یک کلمه هم نگفت. علی گریه کرد. دم عصر سهراب رفت علی را برساند سر جاده که برگردد تهران. تا همین الان که ساعت یازده شب است گیر ختم حوری بودیم. مادر مانده پیش خاتون. پروانه کنار من خوابیده و رعنا دارد تو حیاط زوزه می کشد.

مرگ چه بد چسبیده به خانه ی ما، چه نزدیک شده. شاید پشت همین صفحه یا نکند حتی نرسم به نقطه ی آخر این خط.

 

پنجم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک  

ملّا را سر خاک دیدم. فاتحه می خواند و بودنش مثل بادِ بعد از طهارت ضدّ حال بود. گفتم ملّا نمی آیی آنطرف ها. خودش را جمع کرد و به دو دور شد. قوام داد زد بگیرید داماد رو! بقیه خندیدند. همه می گویند از روزی که با لگد از خانه کردمش بیرون، دیگر از کوچه ی ما رد نشده است. بیچاره رعنای ما، چه شازده ای خاطرش را خواسته؛ این رجاله ی نکبت که مسیرش را داده دستِ آلتِ فرتوتش. همان روز باید شکمش را می کردم سفره ی سگ.

ظهر تو حیاط همسایه با سهراب دیگ می شستیم. مش باقر وقت گیر آورده بود؛ تعارف می زد می گفت، بیایین سر شیر تازه ببرین، دوغ ببرین، کشک ناب، هر چی می خوایین. گفتم، مش باقر، دل خوش سیری چند؟ مش باقر خندید. دیدم سهراب دستش را شست و توی دفترش چیزی نوشت.

تو چُرت عصر بودم که در زدند. یک دختر آمده بود سراغ سهراب که من ندیده بودمش. غریبه بود. گفت، می خوام آقا سهراب رو ببینم. گفتم، کارت چیه؟ گریه می کرد مثل ابر باهار. می گفت می خواد به سهراب دردِ دل بگه. گفتم نیست، رفته دشت. بشین تا بیاد. مادر بغلش کرد. دختره می گفت نامزدش با یکی دیگه گذاشته رفته شهر. گفته تو زشتی. چه نامردی! گفته نمی خوامت، زشتی. پروانه روسری را روی سر دختر درست کرد. دختره گفت، نامزدش، رفتنی یه لاک پشت بهش داده. می گفت، می ترسه از لاک پشته. گفت کلّه اش شبیه ماره. می ترسه از جاش در بیاد گازش بگیره. گفتم، نترس آبجی؛ از لاک پشت ترسوتر رو زمین خدا پیدا نمی شه و گرنه سنگِ سنگینشو به دوش نمی کشید. گفتم بی آزاره. گفت می ترسم، به آقا سهراب بگید بیاد ببردش.

دختر از لاک پشت می ترسید. مادر گفت می گم.

 

ادامه دارد...

 


+ به قلم یونس لطفی در  سه شنبه 1387/02/10 ، ساعت 1:30  |