این نوشته به تمامی تقدیم می شود به دخترک اوریجینال که این قالب ناب را داد به ما
مرد اندیشید: نرسیدن احتمالی به آن سمت خیابان بهتر از ایستادنِ قطعی در این سمت است.
سیگاری گیراند. ماشین ها تنگاتنگ و تند می گذشتند. مرد پک عمیقی به سیگار زد، به سرعت از عرض خیابان گذشت و به سمت دیگر رسید.
ایستاد و اندیشید: چه بازیِ شیرینی؛ گذر از عرض خیابان با سیگار... آنچه یک بار می شود، بار دوم هم خواهد شد.
و در خود اشتیاق شدیدی برای ادامه ی بازی حس کرد. سیگارش را تا ته کشید، سیگار دیگری گیراند، دود را فرو بلعید و دوید. در آن سمت خیابان دود را پوف کرد و اندیشید: اینکه حالا من زنده ام یک تصادف است. اصل این است که من در تقاطع عرض و طول له شوم... اما هیچ دویی نیست که سه نشود... چرا مشتاق ادامه ام؟ و از این بازی چه می خواهم؟ می توانم بایستم و سیگارم را بکشم... نه، یک بار دیگر فقط... برای آخرین بار
نگاهی به ماشین ها انداخت: من پشه ام در برابر فیل
تن اش لرزید: یک بار دیگر گذر خواهم کرد و به یقین چیزی قطعی رخ خواهد داد؛ رسیدن به آن سمت یا نرسیدن...
سیگاری گیراند، پاکت سیگار، قوطی کبریت و بسته ی آدامس را گذاشت روی زمین و گفت: می گذرم... برای گذر اقدام می کنم... یا در پهنای این جاده در میان خشم ماشین ها خواهم ماند تا ابد و تا ابد با همین یک نخ سیگار سَر خواهم کرد... یا عرض را گذر خواهم کرد که اگر کار به سلامت انجامد، در آن سمت خیابان ( و همه ی سمت ها ) سیگار را ترک خواهم کرد.
دود را به تمامی تو داد.
پانوشت:
پاسکال گفته است: تمام تاریخ از آنجا آغاز می شود که مرد نمی تواند بنشیند توی خانه.
