تبليغاتX
موز ماهی
 

موز ماهی
[جانوریست که زیاد می خورد]


 

 

نسل خرگوش ها که منقرض شد، تیموتایوس و نیقودیموس، این دو شکارچی قدیس، اسلحه هاشان را آویختند به میخ و از فرط خستگی و شهرت، تخت خوابیدند.

رویای تیموتایوس: سواری بر اسبی سرخ پدیدار می شود و می گوید: اسلحه ات را بردار تیمو... هنوز لای بوته ها یکی مانده... یک خرگوش نر

رویای نیقودیموس: یک خرگوش ماده

هر دو اندیشیدند که خرگوش های رویا چه آزاری می توانند برسانند؟ پس غلتی زدند و به خوابیدن ادامه دادند.

چند روز بعد، حضرت آویشن از شکاف کوه زد بیرون، لامپ نئون گرد سرش را روشن کرد و به سمت شهر روان شد. شهری که بر دیوارهایش تصاویر عظیمی از تیموتایوس و نیقودیموس.

مردمان شهر بزرگ خالصانه روزمره گی می کردند. همگان در خلوت خود با هزار نفر همنشین بودند، هر کس به داشته ی خود قانع بود، از ریاضت خشنود بودند و رنج، شادیشان بود.

صدای شیپوری برخواست. یکی فریاد کشید: اینک آویشن

حضرت آویشن با هاله ای نقره ای بر گرد سرش: چه شده است؟

مردمان گفتند: تیمو و نیقو نسل خرگوش ها را منقرض کرده اند.

حضرت فرمود: بیچاره ها، آن ها شادی را از شما گرفته اند...

سکوت در هیاهو گم شد.

حضرت فرمود: به من بگروید ای جاهلان، تا ندیده اید آن گرگ را که از لباس گوسفندی اش بیرون می جهد و می درد...

به من بگروید ای بندگان، من ملکوت خدا را مفت می فروشم. در دین من هیچ کس گناهکار نیست که هر رذیلت فضیلتی ست. من گناهان شما را به دوش می کشم، شما بروید خوش باشید و رستگار شوید...

دین من، دین عیش مدام است

دین من، دین شکم بارگی ست

دین من، دین احیای رفاه مکرر است

دین خواب و شراب

دین دختران بلوند

دین لذت ها و فضیلت های سرپوشیده

این قانون من است و نیاز شما

یکی فریاد کشید: این که نمی شود

حضرت فرمود: نمی شود برای سوسن است برادر... من تضمین می کنم. من سرخوشی و شنگولی را تضمین می کنم... در شادخواری اسراف کنید. انسان زاییده نشده مگر برای شادخواری

این را من می گویم. من، پیام آوری از جانب خالق

زنی پرسید: کدام خالق؟

حضرت پرسید: تو چند خالق می شناسی؟

زن جواب داد: یکی

حضرت گفت: من از جانب همان یکی آمده ام.

همگان فریاد کشیدند: اگر پیامبری معجزه ای نشان بده... معجزه ای

حضرت آویشن کلاه از سر برداشت، وارونه اش کرد، وردی خواند، دست در آن برد و دو خرگوش نر و ماده بیرون کشید. مردمان ایمان آوردند، برهنه شدند، قدیس نو را بر دوش گرفتند و حلوا حلوایش کردند. تیموتایوس و نیقودیموس در خواب غلت زدند.

 


+ به قلم یونس لطفی در  سه شنبه 1386/11/30 ، ساعت 7:0  | 



 

در این محفل معنوی اجازه می خواهم چند نکته را ذکر کنم:

 

1. با اعمالتان خدا را خشنود سازید. اگر اعتقادی به وجود خدا ندارید لااقل بنده ی خدا را خشنود سازید.

2. به زنان خود اعتماد کنید، همانطور که آدم به حوا اعتماد کرد و حوا به شیطان.

3. با گناهکاران، جنایتکاران، فقیران، توانگران، سوته دلان، سوداگران، خبیثان، قلندران، شورشیان، ساحران، مبتلایان به صرع، هپاتیت‌‌B، حرص و زکام، دیوثان و بزمجه گان جلوس نکنید. زیرا جلوس با گروه فوق، سوی چشم را زایل می سازد و مکروهِ واجب است ولکن جلوس در خلا از اوجب واجبات است.

4. قتل نکنید لااقل تا زمانی که رضایت کامل مقتولِ بالقوه را جلب نکرده اید. لطفاً قبل از ارتکاب فعل، نیت کنید به قربة الاجل.

5. پاک دامن باشید و اسیر شهوات نشوید. اگر هم شدید لااقل با کاندوم.

6. با همسایه ی خود مهربان باشید. اگر مهربان نیستید لااقل خانه اش را دید نزنید. اگر دید زدید، مراتبِ مشهوده را به دوستان و آشنایان شرح ندهید. اگر هم شرح دادید توبه کنید که خداوند بخشاینده و مهربان است.

7. پدر و مادر خود را مورد ضرب و شتم قرار ندهید.

8. برای تقویت حافظه کندور بجوید.

 

فیض این پست شامل حال گمراهان باد.

 


+ به قلم یونس لطفی در  جمعه 1386/11/26 ، ساعت 7:30  | 



 

 فتانه. سین، سال 13۵۵، شهر نو

 

آقای کاوه گلستان در سال 13۵۵، مجموعه ی عکسی از زنان شهر نو تهیه می کند و آن ها را برای چاپ در ماهنامه ی جوانان امروز، نزد سردبیر آن نشریه، آقای ر. اعتمادی مشهور می برد. ر. اعتمادی با دیدن عکس فوق می گوید: این زن همسایه ی ما بود، خانواده داشت، شوهر و بچه و پدر و مادر.

گلستان می پرسد: پس چرا کارش به اینجا کشید؟

ر. اعتمادی می گوید: بس که زیبا بود

گلستان که جواب نگرفته بود می گوید: خب؟!

ر. اعتمادی جواب می دهد: او نمی دانست که زیباست. کسی به او نگفته بود. 

 


+ به قلم یونس لطفی در  پنجشنبه 1386/11/25 ، ساعت 7:30  | 



 

سگ گفت: نمی گذارم از کنارم بگذری

گرگ جواب داد: نه از کنارت، بلکه از درونت می گذرم. چرا که من گرسنه ام...

پانوشت:

۱. بنده این گفت و گو را با چشم های خودم شنیده ام.

۲. گوسفند زنده موجودیست که خورده می شود.

 


+ به قلم یونس لطفی در  جمعه 1386/11/19 ، ساعت 20:3  | 



 

 

 

گفت و گوی جناب اوز با سگش ماکی:

جناب اوز: (با صدایی روحانی و رسا)… گوش می کنی ماکی؟ تا حالا باید فهمیده باشی که تو فقط یه سگی. یه سگ، فقط همین. از من پایین تری چون من انسانم، اشرف مخلوقات… البته شاید تو و رفیقات هم تو جمع خودتون ادعا کنید که اشرف خلایقید، زرافه ها و فیل ها هم شاید اینجوری فکر کنن. باشه… اما ادعاتون رو ثابت کنید. سعی کنید اینو یه جایی بنویسید، چاپش کنید… قبول کن که تا چیزی مکتوب نشه مستند و موجه نیست، قبول کن… تو سگی چون من اسمتو گذاشتم "سگ" و توی فرهنگ لغات نوشتم. می تونستی به سادگی، درخت باشی یا اردک یا سنگ… توی سگ ها تو "ماکی" هستی چون من خواستم که ماکی باشی نه جولی، دوکی  یا بریژیت. چون من صاحب توام. چون من صاحب همه چیزم… من اشرف مخلوقاتم چون خالق کلماتم. "من" "اشرف" "کلمات"م.

من بهترینم چون معیار بهترین رو خودم وضع می کنم. من زیباترینم چون سلایق رو خودم تعریف می کنم. من ثروتمندترینم چون اعدادرو خودم می سازم، تعداد صفرهارو خودم مشخص می کنم. من بی گناه ترینم چون رساله های مذهبی رو خودم می نویسم. من جدیدترینم چون کلیشه هارو خودم منسوخ می کنم، مد رو خودم تبلیغ می کنم. من قدیمی ترینم چون تقویم هارو خودم می نویسم. من مقتدرترینم چون "اقتدار" رو خودم هجی می کنم. من فرهیخته ترینم چون فکر می کنم فرهیخته ترینم. من متفکرترینم چون حرف می زنم و چون حرف می زنم متفکرترینم. من عمیق ترینم چون مخترع مترم. من مبارزترینم چون سازنده ی اسلحه ام. من سنگین ترینم چون مکتشف جاذبه ی زمینم. من مقدس ترینم چون دارای تریبونم. من نازنین ترینم چون تخت و صندلی می سازم. من شجاعترینم چون بوجود آورنده ی ترسم. من تند ترینم چون می تونم خودمو با حلزون قیاس کنم. من می تونم گردن زرافه رو کوتاه کنم چون سازنده ی شمشیر و نردبانم. من می تونم به دلفین ها بخندم چون طراح دریاچه های مصنوعی ام. من می تونم فیل رو زیرپا له کنم چون بناکننده ی سیرکم. من می تونم قتل کنم چون صاحب ایدئولوژی ام. من می تونم قتل عام کنم چون دینداری معتقدم. من می تونم به دختربچه ها و پیرزن ها تجاوز کنم و بعد در مدحشون شعر بگم. من می تونم در زمان صلح نمایشگاه ادوات جنگی دایر کنم. من می تونم دیوانه باشم و بگم بیمار روانی ام. من می تونم جاکش باشم و بگم صاحب خانه ام. من می تونم انتخاب کنم که روسپی باشم نه جنده، مرد عمل نه عمله، عاشق نه فاسق، سبز نه کال… من می تونم پورن استار باشم و در آسمان جنسیت بدرخشم. من می تونم قهرمان باشم و ضدقهرمان ها رو سرگرم کنم. من می تونم قهرمان باشم و تولید کنم. من می تونم تولیدکننده باشم و مصرف کننده هارو سرگرم کنم. من اهلی ترینم چون صاحب سرگرمی ام… من می تونم بنویسم چون صاحب کلمه ام. من می تونم بشاشم به هستی چون صاحب اختیارم. من می تونم "خدا"رو بکُشم چون صاحبش خودمم…

حرف به اینجا که رسید، ماکی به هم ریخت. ناگهان پرید و پاچه ی جناب اوز را درید.  


+ به قلم یونس لطفی در  چهارشنبه 1386/11/10 ، ساعت 18:0  | 



 

گفت چیزی نمی خورم...

و چیزی نخورد

فقط یک فنجان چای

- توی فنجان های خودش -

و چند شکلات

- از شکلات های خودش -

و چند نخ سیگار

قیچی های خودش...

لباس ها، خاطره ها، دمپایی ها

و همه ی چیزهای خودش را برداشت

رفت خانه ی پدرش...

برادرش به من فحش داد.

 

پانوشت:

۱.تکه هایی بود از دفترچه خاطرات دوستم میم. میم که بنده مخفیانه خواندمش...

۲. نام فحش دهنده ی مذکور سیروس است.

 


+ به قلم یونس لطفی در  سه شنبه 1386/11/09 ، ساعت 20:30  | 



 برای آنان که "استاد واقع بین" حالشان را گرفت:

در همسایگی پیرمرد، زیبارویی از دسته ی شیاطین ساکن است که شیطان رجیم هم از کرشمه هاش بازی می خورد.

 

پاییز: صدای قدم هاش روی پله ها شنیده می شود. پیرمرد از چشمی در می بیندش. در را باز می کند و می گوید: استغفراله، عجبا از هنر نقاش!

دختر کنایه را می گیرد و می گوید: خفه شو پیری

پیرمرد می رود توی خلسه، می لرزد و هوس می کند با دختر بخوابد.

سمعکش را می زند و صندلی اش را می گذارد پشت در ، پای چشمی.

 

زمستان: پیرمرد برای دختر، آدم برفی درست می کند. دختر او را به نوشیدن قهوه دعوت می کند. پیرمرد برای دختر فال می گیرد: توی فنجان، باد می وزد و انجیرهای رسیده را می ریزد. مرد دنیادیده از تپه ای بالا می رود. دختر می خندد.

 

بهار: دختر در را باز می کند: یک سبد پر از شکوفه ی گیلاس و اسکناس(هزاری، دو هزاری، پنج هزاری) و یک بسته که روش نوشته شده: سال نو مبارک… بازش می کند: یک جلد کتاب مذهبی(از آن کتاب های همه کاره که هم در خدمت خیر است، هم شر.)

پدرش صدا می زند: چیه بابا؟ دختر می گوید: هیچی.

 

تابستان: دختر توی صورت پیرمرد بالا می آورد از بس گیلاس خورده است.

 

(صدای خنده ی شاگرد از پشت کمد)


+ به قلم یونس لطفی در  پنجشنبه 1386/11/04 ، ساعت 4:23  | 



 

شاگرد از استاد پرسید: چه می شود اگر روزی، مردها همه بمیرند به جز یکی؟!

 

استاد پاسخ داد: نمی شود.

 

شاگرد گفت: فرض که بشود استاد

 

استاد گفت: در فرض هم نمی شود.

 

شاگرد اندیشید که باید از راه دیگری وارد تخیل استاد شد.

گفت: پس فرض بگیریم بشر همه مرده است جز دو تن، یکی دخترکی خوب روی و درازموی و نرم خوی و باریک اندام و میان بالا و پیوسته ابرو و نیکوچشم و گندم گون و سیمین ساق و زرین سینه و پری پیکر و لاله رخ و معشوق صفت و وفاپیشه و پاک دامن و شیرین زبان و خوش لفظ و خوش تقریر و خوش طبع و طرب دوست و پسندیده، و یکی دیگر، شما...

استاد سکوت کرد، زبان گزید و گفت: نمی شود.


+ به قلم یونس لطفی در  چهارشنبه 1386/11/03 ، ساعت 3:36  | 



آخرین عکس از سرباز "فریبرز قوام"

که عاشق فروغ فرخزاد بود و خبر ازدواج فروغ را که شنید، گم شد.

 


+ به قلم یونس لطفی در  دوشنبه 1386/11/01 ، ساعت 12:15  |