امروز هم دیر رسیدم. مثل دیروز و پریروز. آقای مدیر که مرد دوست داشتنی اما منفوری ست ایستاده بود جلوی در که به محض ورود، من را جلوی خودم قربانی کند.
گفت: سلام استاد!
استاد را جوری گفت، انگار دارد با شاگردش مزاح می کند.
گفتم: سلام
دست در جیب، پاپاخ به سر و فرو رفته در پالتوی خز، هیکل خوش تراش ناجورش را تکیه داده بود به چارچوب در و ورودی را بسته بود. بی حرکت، داشت کاردش را تیز می کرد.
گفتم: هنوز هوا چند درجه زیر صفره، این رو از قندیل ها می شه فهمید
لبخند ملیح اما زشتی زد، لرز تنم را دید و گفت: بله، هوا خیلی سرده استاد... خیلی
از جلوی در کنار کشید. وارد شدم و ناگهان ناظم را دیدم. ایشان که مردی بسیار شریف و دغل باز است، تعظیم غلیظی کرد و با آن صدای گوز گونه اش گفت: قدم رنجه فرمودید آقا... حضار منتظرند
گفتم: خفه شو دلقکِ مفت خور بی شعور
که زود فهمیدم توی دلم گفته ام و به رسم ادب نباید بلند بگویم، چون هر چه باشد ایشان چند تایی بیشتر از بنده چاک برداشته است.
وارد کلاس شدم. یکی از بچه ها گفت: برپا
همه نشسته بودند و فکر می کردند ایستاده اند.
یکی از بچه ها: برجا
نشستم پشت میزم و ناگهان حس کردم نمی توانم بنشینم. بلند شدم. بچه ها را نگاه کردم. بچه ها هم من را نگاه کردند. آمدم حضور و غیاب کنم، دیدم نمی توانم. خواستم یکی از بی تربیت های کلاس را جلوی همکلاسی هایش تحقیر کنم، نتوانستم. گچ را برداشتم و چیزی نتوانستم بنویسم. درس را نتوانستم شروع کنم. از کلاس زدم بیرون و چپیدم توی توالت. بغضم ترکید و زدم زیر گریه.
فقط همین چند مورد در یک روز داغ زمستانی، فقط همین ها اتفاق افتاد که الان سال هاست دیگر دیر به محل کارم نمی رسم و تاخیر را (با تمام جذابیت های پنهانش) کنار گذاشته ام.
بعد التحریر:
آن وسط، توی کلاس یکی از بچه ها گفت: آقا چرا می لرزید؟
یکی دیگر جواب داد: بچه ها، این خط، این نشان؛ آقا دارد متحول می شود.




