تبليغاتX


موج سبز آزادی

موز ماهی سبز
 

موز ماهی سبز
[جانوریست که زیاد می خورد ]


 

او می خواهد ما را افسرده کند


+ به قلم ی.ل در  2009/9/21 ، ساعت 20:25  | 



بنام خدا

عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.
صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.
قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند
و جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.
شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. “زان يار دلنوازم شکری است با شکايت.” نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که “حرمت نظام هتک شد” و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.

پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،” قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنيد. خطا کرده ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را … آزاد بگذاريد ، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آوريد. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنيد. و خون را به خون می شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.

خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش تراشی را به سرقت برده است!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گريند و به زبان حال و قال با خدا می گويند:

ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا ( خداوندا ما را از اين محيط پرستم نجات بخش وبرای ما ياوری بفرست.)

می دانستم که “چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است.” زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که “خدايا چرا ما را رها کرده ای”، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: “هتک حرمت نظام”، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرين ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای،

می خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوائيس از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.

سالها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.

اين مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زيرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه رزمايش” بود، نه” فتنه” و نه” مسجد ضرار” (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدانهای بيدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه ای،

بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طيبه ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می کوشيد با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.

اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه قهر او ايمان بری

فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستين ژنده قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته ايم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اينک می گرياند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زيان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گرديد (که در آن هم عزمی و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتيد، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتاديد. می گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه “پايگاه دشمن.” و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.

ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.

***

با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.

آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور

رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

 پانوشت: روز قدس روز پیروزی جنبش سبز است اگر در خانه ننشینیم و با هم باشیم.


+ به قلم ی.ل در  2009/9/10 ، ساعت 23:47  | 




+ به قلم ی.ل در  2009/9/8 ، ساعت 5:30  | 



SMS تحریم نیست. گردهمآیی روز قدس را به دوستان اطلاع دهید.


+ به قلم ی.ل در  2009/9/4 ، ساعت 10:14  | 



 

برادرم سرباز است و برایم نامه می نویسد.
نامه ی اول: سرباز آشپزخانه ام و اسلحه ام کفگیر است. نه از آن کفگیرها که در سفره ای کوچک، کفگیری بزرگ که دیس را یکباره پر می کند. دیس پر می شود از پلو و به ناگاه باید خالی شود. دشمن رسیده پشت در آشپزخانه و وقت تنگ است.
اینجا اگر برای تو نامه ننویسم میان دیگ ها و ملاقه ها فراموش می شوم.

نامه ی دوم: فراموش شده ام برادر. شام سیب زمینی داریم و خیارشور. امشب یک سرباز (که همیشه بسیار آرام است) غذایش را به اعتراض ریخت توی سطل آشغال و گفت داریم شبیه سیب زمینی می شویم. سربازان خندیدند و همه چنین کردند و همه تنبیه شدند.

نامه ی سوم: حالم بد است و حافظه ی آشپزخانه پر است از ناله های من. ناگهان چیزی می بینم: یک گونی سیب زمینی کرم زده در میان گونی ها... واقعه را افشا می کنم؛ سربازها شام نمی خورند و گرسنه می مانند و من منتقل می شوم به تالار طویل توالت ها، می شوم مسئول تمام آفتابه ها.

نامه ی چهارم: مقعد سربازان سرخ است از آب یخ آفتابه ها. زمستان است.

نامه ی پنجم: از بوی گه افسرده شده ام برادر. دیروز افشاگری کردم؛ فرمانده سرپا می شاشد و در حین شاشیدن آواز می خواند. سربازها خندیدند و من منتقل شدم به اسلحه خانه.

نامه ی هشتم: روی قنداق یک کلاش نوشته شده: یک روز با این تفنگ خودمان را می کشیم.
حکم زاغه را با خط خوش نوشته اند، قاب کرده، زده اند بر دیوار: (هیچ مقامی حق ورود به زاغه ی اسلحه و خارج کردن اسلحه و سایر تسلیحات را از زاغه ندارد.
مقام ارشد پادگان نیز در برابر این حکم با سایر افراد پادگان مساوی است.) امشب فرمانده آمد و چند اسلحه ی کمری برد با چند جعبه فشنگ...
   

برادرم چند سال است که سرباز است و به من زنگ می زند:
- الو
- الو
- امروز منتقل شدم به  گرمابه
- کجا؟
- حمام


- الو
- الو
- امروز چیزی برای افشا دارم...
- الو...
تماس قطع شد.

نامه ی نود ویکم: فرمانده خالکوبی دارد. در پشتش: تصویر یک زن. بر بازو: یک زن. بر شانه: یک زن. بر سینه: یک زن؛ هر چهار زن به تمامی لخت. منتقل شدم به گلخانه. 

نامه ی صدم: فرمانده امروز ترفیعی گرفت، شد مقام ارشد پادگان.

برادرم سرباز است و چند ماهی است که از او بی خبرم.
بالاخره تماس حاصل می شود:
- الو
- من سرباز گلخانه ام
- الو
- و گل ها را تکثیر می کنم...
- الو
- و تکثیر می شوم
- نامه بنویس
- تبدیل می شوم
- نامه بنویسم؟
- گل خوشبو است
- الو
- گل قشنگ است
- چیزی نیست افشا کنی برادر؟
- رطوبت...
- عفونت؟
- تکثیر...
- کفگیر؟
- روی دیوار نوشته، گلخانه داری از ارکان پادگان است؛ مقام ارشد پادگان.
- آخ
- گل از تفنگ خوب تر است؛ مقام ارشد پادگان.
- آخ
- گیاهان رئوف و غیورند و گلخانه دار مفید است؛ مقام ارشد پادگان.
- آخ
- صبح، کود حیوانی. ظهر، کود شیمیایی. شام، سیب زمینی؛ مقام ارشد پادگان.
- آخ
سکوت می کند آنگاه که آخ آخر، حنجره ی مرا می شکافد.


+ به قلم ی.ل در  2009/8/26 ، ساعت 3:30  | 




*گالیله در دادگاه:"در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم."
گالیله اعتراف کرد
که زمین صاف است و به گرد خورشید نمی چرخد
اما زمین صاف نبود و به گرد خورشید می چرخید
و می چرخد
و خواهد چرخید...

*بیانیه شماره 10 میرحسین موسوی ۱۱/۵/۱۳۸۸: دندان شکنجه‌گران و اعتراف‌گیران دیگر به استخوان مردم رسیده است...

*صدها ایده اعتراضی برای روزهای تنفیذ و تحلیف

*نظر آق بهمن راجع به اعترافات

*دوشنبه ۱۲/۵/۱۳۸۸ساعت ۱۸ میدان ولیعصر
 چهارشنبه ۱۴/۵/۱۳۸۸ ساعت ۹ صبح میدان بهارستان


+ به قلم ی.ل در  2009/8/2 ، ساعت 18:50  | 



*مسائل اهم در هیاهوی عزل ها مجید انصاری
*روشنفکر بومی یعنی روشنفکر سازشکار گفت و گو با فاطمه صادقی
*روزنامه ی صدای عدالت لغو مجوز شد
*مجوز نمی دهند اما ما شرکت می کنیم...
*نوشتاری بر اثبات تقلب ویکی پدیا


+ به قلم ی.ل در  2009/7/27 ، ساعت 19:0  | 



جسد چه گوارا

خشونت آخرین پناهگاه بینوایان است./ خورخه لوئیس بورخس
جنبش سبز بینوا نیست پس کتاب "مبارزه ی خشونت پرهیز" که منبعی بسیار جامع و مستند است را دانلود، مطالعه و اجرا می کند و همچنین فیلتر را می شکند و به این سایت  سر می زند.

* اکثریت بی نام یعنی چند نفر از هشتاد و شش نفر؟ 50 نفر؟ عجیب است! یاد آمارهای رُند وزارت کشور از انتخابات می افتم. اینجا را بخوانید.

* منشور اخلاقی و رفتاری فوتبال ایران. هدف: بسط و گسترش فوتبال ایرانی

* کشف و شهود پس از اتمام بازی: محاکمه ی یکی دیگر از عوامل کودتای مخملی به شیوه ی کیهان

* رخشان بنی اعتماد : ترسی ندارم

* کاشفان فروتن شوکران: من درد در رگانم...

* اینک ستیز یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر/ سوم مرداد ۱۳۸۸، میدان ونک... 


+ به قلم ی.ل در  2009/7/25 ، ساعت 10:0  | 



به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم
که بوی سبزترین فصل سال می آید

آرتور رمبو گفته: شاعر باید پیش‌گو باشد و "قیصر امین پور" سخت پیشگوست. 


به علاوه ی:
* و اینک شون پن: ما از همه‌ی شما می‌خواهیم که در تظاهرات ۲۵ جولای در شهرهای آمریکا و اروپا شرکت کنید و همبستگی خود با مردم ایران و مخالفت خود با دخالت آمریکا را اعلام کنید. فیلتر را بشکنید و اصل نامه را در اینجا بخوانید.

* دو کیلومتر امضا (زیااااااااااااااااااااااااااااد، درااااااااااااز و دندان شکن)

* و باز هم کافه پیانو 

* بگذارید این وطن دوباره وطن شود

* یک مسعود که نگران است

* حجیت و معنای "فصل الخطاب" علیرضا بهشتی

* پایگاه اطلاع رسانی آیت الله خودی: واژه ی ترس برای ما معنایی ندارد.

* و این هم خلاقیت بسیار متهورانه و اغتشاشگرانه ی آقازاده ی وزیر فرهنگ. سجاد را ارشاد باید...


+ به قلم ی.ل در  2009/7/22 ، ساعت 3:15  | 



"حوادث یک ماه گذشته ایران تکان دهنده بود. بسیاری از مردم در این رویداد کشته و صدها انسان بی گناه زندانی شدند. من قویاً از حقوق مردم ایران دفاع می کنم. اعتصاب غذا در برابر سازمان ملل یک شیوه برای جلب توجه جهان نسبت به وضعیت اسفبار زندانیان سیاسی درایران است. من از این تلاش حمایت می کنم و دخترم، ایمی ردفورد، به نشان بیان همبستگی ام با ملت ایران و به امید دست یافتن به هدف انسانی آزادی زندانیان سیاسی در ایران در آنجا حضور خواهد یافت."
رابرت ردفورد ۲۰ ژوييه ۲۰۰۹

منبع: عصر نو  www.asre-nou.net


+ به قلم ی.ل در  2009/7/21 ، ساعت 6:30  | 



* بنده چاپ شانزدهم رمان "کافه پیانو" ی "فرهاد جعفری" را خوانده ام. رمان بدی نیست. تقلید خوبی است از فضاهای سالینجر. اما یک فرق اساسی دارد با نوشته های او. داستان های سالینجر پر است از سالینجر. از او که داستان ها را زائیده است و هم او که از داستان ها زائیده شده است. اما فرهاد جعفری یک تنه کافه پیانو را کشته است و خود نیز برای همیشه مرده است. اینجا را ببینید.

* از کشتن و کشته شدن نهراسید. این مطلب را بخوانید و به خصوص بخش نظراتش را.
کشتن تئوری نمی خواد برادر. اسلحه می خواد که شما دارید. اما ما این روزها سخت مشغول عملی کردن تئوری هایمان راجع به کشته شدن هستیم.

* به اینجا هم سر بزنید و مطالب حاج آقا کیوان عزتی( که تردید دارد ) و از شاگردان آیت الله مصباح یزدی است را مطالعه بفرمائید تا یک در دنیا و صد در آخرت نصیبتان شود انشااله.

* عروس جهان پهلوان تختی هم به اکبر گنجی پیوست. نامه ی منیرو روانی پور به گنجی را در اینجا بخوانید.  

* قرار است به مناسبت بزرگداشت سالگرد قيام 30 تير 1331 عليه کودتا و پيروزي ملت ايران در آن زمان و همچنين گراميداشت ياد شهداي قيام مردم ايران عليه کودتای ۲۲ خرداد که در روزهاي گذشته جانشان را نثار آزادی ایران کرده اند تجمعی برگزار شود.
زمان: سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸- در ساعت ۵ عصر
مکان: تهران- میدان هفت تیر- جنب مسجد امام جواد
منظور اینکه: در این زمان از این مکان دور باشید اگر جانتان را دوست دارید. 

* شلوارتان را راس ساعت ۹ شب ۳۰ تیر ماه، همزمان با شروع اخبار اتو کنید. خط شلوارتان تیز و نافرمانی تان مدنی. اینجا را بخوانید. 

* پیام میرحسین موسوی در باب کشته شدن مسافران هواپیمای توپولف 28 تیر 1388

* مشروعیت، مقبولیت و باقی قضایا


+ به قلم ی.ل در  2009/7/20 ، ساعت 5:30  | 



نوآم چامسکی طی متن کوتاهی به اکبر گنجی از اعتصاب غذای نیویورک حمایت به عمل آورد و از ‏حضور خود در این برنامه خبر داد:‏
‏" اکبر. خبر مشارکت شما در اعتصاب غذا در حمایت از حقوق بشر و آزادی زندانیان سیاسی مرا بسیار ‏خشنود کرده و تحت تأثیر قرار داد. این هدف بسیار ارزشمند است. امیدوارم که قادر به پیوستن به شما ‏در مقابل سازمان ملل باشم."‏
نوآم چامسکی

Akbar. I am pleased and impressed to learn about the hunger strike in which you ‎are participating to support human rights and release of political prisoners in Iran. ‎It is a very worthy cause. I hope to be able to join you at the United Nations. ‎
Noam Chomsky


از سوی دیگر، خوزه کوزنوا،جامعه شناس بزرگ اسپانیایی، ضمن حمایت از اعتصاب غذا، از حضور ‏خود در آن خبر داد. کوزنوا، استاد دانشگاه جرج تاون و رئیس "مرکز برکلی برای دین، صلح و مسائل ‏جهانی" در همان دانشگاه است . او یکی از بزرگترین جامعه شناسان دین در دوران معاصر است. او در ‏نامه ی خود نوشته است:‏
‏"من از اهداف اعتصاب غذایی که توسط اکبر گنجی در مقابل سازمان ملل تشکیل می شود حمایت می ‏کنم. حقوق بشر مردم ایران باید مورد احترام قرار گیرد و زندانیان سیاسی باید آزاد گردند."‏
خوزه کازانوا

I support the goals of the hunger strike outside of the UN building in NY organized ‎by Akbar Ganji. The human rights of the people of Iran should be respected and all ‎political prisoners should be freed.‎
Jose Casanova

منبع: ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)


+ به قلم ی.ل در  2009/7/19 ، ساعت 7:0  | 



آنها تفنگ در دست دارند اما ما دستمان خالی است؛ پس آنها زودتر خسته می شوند./ واسلاو هاول
بی اجازه از اینجا

+ به قلم ی.ل در  2009/7/18 ، ساعت 1:50  | 



مک کلوی زهرخند ترسناکی زد.
« بلان، تامی فقط برای یک هدف اینجاست و اون هدف اینه که تو رو اونقدر بزنه تا له و لورده شی. مگه نه تامی؟»
تامی گفت: « آره»
به نظر صدونود کیلویی می آمد. اگر پشم و پیلش را می تراشید صدوهشتاد کیلو می شد.
با مهربانی به او لبخند زدم.
« ببین تامی، تو منو نمی شناسی، غیر از اینه؟»
« نه.»
« پس برای چی می خوای منو بزنی؟»
« چون آقای مک کلوی گفته.»
« تامی جان، اگر آقای مک کلوی بگه جیشت رو بخور می خوری؟»
مک کلوی گفت: « هی سربه سر پسر من نذار.»
« تامی، تو پی پی خودت رو می خوری اگه آقای مک کلوی بگه؟»
« ها؟»
« خفه شو بلان، این جا منم که حرف می زنم.»
برگشت طرف تامی.
« حالا ازت می خوام که این مرتیکه رو مثل روزنامه باطله پاره کنی و به باد بدی. حالیت شد؟»
« گرفتم آقای مک کلوی.»
« خوبه...»

* عامه پسند/ چارلز بوکفسکی/ پیمان خاکسار/ نشر چشمه/ صفحه ۲۴
* قبل از شرکت در نمازجمعه


+ به قلم ی.ل در  2009/7/17 ، ساعت 7:45  | 



شرکت در نمازجمعه ی ۲۶/۴/۱۳۸۸ از اهَم واجبات است. صواب است و ثوابش هم "آزادی" است.

این هم متن کامل بیانیه میرحسین موسوی: 

به نام خدا و با تقدیم سلام متقابل

از آنجاکه اکیداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب می دانم، روز جمعه مورخ 26/04/88 در میان صف های شما حاضر خواهم شد. تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست.

با تقدیم احترام
برادر شما میرحسین موسوی
24/ 04/ 88


+ به قلم ی.ل در  2009/7/16 ، ساعت 1:30  | 



اوصیکم بتقوالله

+ به قلم ی.ل در  2009/7/13 ، ساعت 18:31  | 



بیانیه آیت الله العظمی یوسف صانعی ۱۲/۴/۱۳۸۸: هيچ فرمان و دستوري نمي تواند مجوّز و عذري براي تجاوز به حقوق مردم ـ که حرام و معصيت و ذنب لايغفر است ـ گردد...

+ به قلم ی.ل در  2009/7/4 ، ساعت 10:12  | 



 به دوست خوبم میم. ح. میم: نترس. "مصلحت" این است که نترسیم. 

+ به قلم ی.ل در  2009/7/3 ، ساعت 12:50  | 



بیانیه شماره 9 میرحسین موسوی ۱۰/۴/۱۳۸۸: خطر در پیش است. نظامی که به مدت سی‌سال به اعتماد مردم متکی بود نمی‌تواند یک شبه قوای امنیتی را جایگزین این نقطه اتکا کند...

بیانیه سید محمد خاتمی ۱۰/۴/۱۳۸۸: این حرفهای بی اساس یعنی چه؟ براندازی و انقلاب رنگی یعنی چه؟


+ به قلم ی.ل در  2009/7/1 ، ساعت 18:20  | 



پیرمردی بود که می پنداشت
در خانه بسته است
اما وقتی آن پیرمرد چرت زد
چند موش خیلی بزرگ کُت و کلاه های او را خوردند.

* ادوارد لیر (۱۸۸۸-۱۸۱۲) نویسنده ی انگلیسی


+ به قلم ی.ل در  2009/7/1 ، ساعت 11:16  | 



بیانیه شماره 7 میر حسین موسوی ۴/۴/۱۳۸۸

بیانیه شماره 8 میر حسین موسوی ۴/۴/۱۳۸۸: به خاطر تهدیدها از ایستادگی در سایه ی شجره سبز استیفای حقوق ملت صرف نظر نمی کنم.

 


+ به قلم ی.ل در  2009/6/26 ، ساعت 1:44  | 



بیانیه کمیته صیانت از آرای مهندس میر حسین موسوی

+ به قلم ی.ل در  2009/6/24 ، ساعت 20:12  | 



بیانیه شماره 3 مجمع روحانیون مبارز  ۱/۴/۱۳۸۸: از مهندس موسوی در برابر تهمت های ناجوانمردانه حمایت می کنیم.

بیانیه شماره 4 مهدی کروبی ۱/۴/۱۳۸۸: مطابق اصل ۲۷ قانون اساسی تشکیل اجتماعات و راهپیمایی ها بدون حمل سلاح و به شرط آنکه مخل مبانی اسلام نباشد، آزاد است.

بیانیه عبدالله نوری ۱/۴/۱۳۸۸: من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم / تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال

نامه سرگشاده ی مهندس عبدالعلی بازرگان به آقای خامنه ای: شما این سخت‌سری و قاطعیت را به نفع نظام ولائی می‌دانید

نامه محتشمی پور و موسوی لاری به دبیرشورای نگهبان: استخراج فهرست اسامی رای دهندگان و تطبیق آن با اطلاعات سازمان ثبت احوال کشور...


+ به قلم ی.ل در  2009/6/23 ، ساعت 3:15  | 



بیانیه شماره 6 میرحسین موسوی یکشنبه ۳۱/۳/۱۳۸۸          

+ به قلم ی.ل در  2009/6/22 ، ساعت 2:0  | 



بیانیه شماره 5 میرحسین موسوی شنبه ۳۰/۳/۱۳۸۸ 

+ به قلم ی.ل در  2009/6/21 ، ساعت 3:15  | 



 
ایران سبز

خداوند سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خودشان بخواهند در سرنوشت شان تغییر دهند.
آیه 11/ سوره کهف

+ به قلم ی.ل در  2009/6/17 ، ساعت 6:30  | 



دامنه جدید سایت قلم نیوز : www.ghalamnews.org

                              کلمه: http://kalemeh.ir/index.txt 


+ به قلم ی.ل در  2009/6/16 ، ساعت 20:0  | 



پرچم ایران را پس می گیریم.

با ۸۳۹۳ تماس بگیرید و بیانیه ی میر حسین موسوی را بشنوید.  (۲ روز بعد این شماره مسدود شد.)


+ به قلم ی.ل در  2009/6/13 ، ساعت 6:0  | 



سبز، تویی که سبز می خواهمت

 


+ به قلم ی.ل در  2009/5/31 ، ساعت 3:26  | 



در سایه ی درخت سیب

هوا تب دارد. آقای رئیس دکمه‌ی بالایی پیراهنش را که می‌بندد، منشی با برادرش می‌آیند تو اتاق.

«برادرم... آقای رئیس» به هم معرفی‌شان می‌کند.

«به، خانوم چه برادرخوش تیپی. بشین جوون.» 

«سلام». می نشینند روبروی آقای رئیس.

«چی شد؟ تماس گرفتی خانوم؟»

منشی دستمال کاغذی مچاله‌ی توی دستش را می‌گذارد روی میز: «تا یکی دوساعت دیگه وصل می‌شه. کابل‌های منطقه ایراد پیدا کرده...»

آقای رئیس می‌گوید: «یکی دوساعت دیگه.» نگاهی به ساعت دیواری می‌اندازد: «بی‌شرفا... دارم تاول می زنم.» 

«گفتم پنجره‌هارو باز بذارن. یکی هم فرستادم یخ بگیره.»

برادر پاهایش را ازهم باز می‌کند و می‌بندد. منشی می‌گوید: «راحت باش... کتتو درآر.»

برادر، بی‌حرکت زل زده است به بینی کبود آقای رئیس. آقای رئیس می‌گوید: «روز بدی اومدی... راحت باش. چرا دست به سینه نشستی؟ اون کت رو در آر تو رو خدا، دارم خفه می‌شم... خانوم، بگید چند تا شربت آبلیمو بیارن با یه کاسه یخ.»

منشی بلند می‌شود: «خودم میارم.» و قبل از اینکه خارج شود می‌گوید: «قرارهای بعد‌از‌ظهر رو کنسل کردم.»

برادر خمیازه می‌کشد. آقای رئیس، عرق صورتش را با دستمال کاغذی می‌گیرد و می‌گوید: «برق قطعه و شهر شده قبرستون. یه سری آدم بی‌کفایت شدن همه کاره. این هم وضعیت ماست. دفتر کار نیست که؛ سوناست، جکوزیه... مادرقحبه ها...» قطره‌های عرق از لای موهایش شره می‌کند و می‌نشیند روی صورت دم کرده‌ی سرخش: «پنجره‌هارو باز گذاشتیم هوا عوض بشه، اما بوی گازوئیل ریخته تو ساختمون. خیابون پیچیده تو اتاق. دارم بالا میارم... بریم سراصل مطلب. خواهرت خیلی ازت تعریف کرده... » فوت می‌کند توی یقه‌اش: «تخم سگا»

برادر می‌گوید: «ببخشید... هوا، بیرون دم داره. پنجره‌ها که بسته باشن، توی ساختمون خنک‌ترمیشه.»

«آره اما فرقی نمی‌کنه... ازاین بدترنمیشه. جهنم ازاینجا گرمترنیست. باورکن جوون، همین جا داریم تاوان گه خوریامونو پس می‌دیم. تروخشک باهم. به عرق صورتم نگاه نکن. من زیاد گرمم نیست. لااقل از تو خنکم. می دونی چرا؟ چون گناهکار نیستم. ازخودم راضی ام... سرم تو کار خودمه...»

برادر نگاهش را دوخته به دهان آقای رئیس.

«همیشه سرم تو کارخودم بوده. می‌گی نه؟ گواهش این تشکیلات؛ دفترو دستک. رفت وآمد. کلی آدم ازاینجا نون می‌برن. این یعنی خدا یه توجهی بهم داشته. نیست؟ همینجوری چیزی به کسی نمی‌ده. بهشت کجاست؟ جایی که کولرش کار می‌کنه و پنجره‌هاش بسته است. اما من، الآن توجهنمم. چرا؟ یکی یه گهی خورده، هممون باید تو آتیش خدا ذوب بشیم. می‌گی نه؟ تقویم رو نگاه کن. این هوا چه ربطی به تقویم داره؟ تازه اول بهاره. می دونی، یه مشت مادرقحبه...»

در بازمی‌شود و منشی می‌آید تو، با پارچ شربت و سه لیوانِِ بلندِ پراز یخ.

«خانوم، یه بسته دستمال کاغذی هم می‌اُوردی.»
«تموم شده. فرستادم بگیرن.» لیوان‌ها را پر می‌کند. برادر جابه‌جا می‌شود و می‌گوید: «من چند برگ دستمال توجیبم دارم؛ بدم خدمتتون؟»

آقای رئیس می‌زند زیر خنده و عرق می‌چکد لای مژه‌هاش. چشمهاش را می‌مالد: «کارمون با این چند تا راه نمیفته جوون. شربتتو بخور تا نجوشیده... خانوم، این پنجره‌ها رو ببند بی‌زحمت.» می‌خندد و سرخ‌تر می‌شود. برادر، بسته‌شدن پنجره‌ها را نگاه می‌کند.

آقای رئیس می‌گوید: «بریم سراصل مطلب...»

برادر، خمیازه‌اش را با دست می‌پوشاند. آقای رئیس فوت می‌کند به کف دستهایش و می‌گوید:
«حوصله توسربردم، ها؟ آخه، خمیازه کشیدی...»

منشی می‌گوید: «نه. یه کمش به خاطر هواست. دیشب هم اصلا نخوابیده.»

آقای رئیس شربتش را سرمی کشد: «چرا نخوابیده؟»

«تو محله‌مون دزد گرفته بودن. نصف شب...»

آقای رئیس نگاهی به برادر می‌اندازد و می‌گوید: «دزد؟»

منشی می‌گوید: «اومده بوده خونه‌ی همسایه. مردم می‌ریزن می‌گیرنش و با مشت و لگد می‌افتن به جونش. پلیس که میاد، یه راست می‌بردش بیمارستان...» تلفن زنگ می‌خورد.

آقای رئیس دستی به موهای خیسش می‌کشد و می‌پرسد: «تو هم زدیش جوون؟»

برادر صدایش را صاف می‌کند: «نه آقا. من زنگ زدم به پلیس...»

«خیلی هم کار خوبی کردی. آفرین...»

زنگ تلفن قطع می‌شود.

«مردم وحشی شدن به خدا.»

با کف دست عرق زیر یقه‌اش را می‌گیرد. نگاهی روی لباس‌های برادر می‌چرخاند و تکیه می‌دهد به پشتی صندلی: «روز بدی اومدی. حرارت آدم رو کلافه می‌کنه.» صورتش را بامجله‌ای باد می‌زند و می‌گوید: «می‌خوای فردا همدیگه رو ببینیم؟ ها؟ تو هم امروز برو و استراحت کن... یه قراری می‌ذاریم واسه فردا صبح. چطوره خانوم؟»

منشی دستش را می‌گذارد روی پای برادرش: «فردا؟» و لیوان یخ را می‌چسباند به گونه‌اش.

آقای رئیس مجله را می‌گذارد روی میز: «آره. فردا اول وقت. صبحونه رو با هم می‌خوریم... کار واسه تو زیاده. جوونی، خوش تیپی، سالمی... سر یه کار خوب می‌ذارمت. چه کارایی بلدی؟ خواهرت یه چیزایی گفته.»

لبخندی ناگهانی چشم‌های برادر را پر می‌کند. آماد‌ه‌ی حرف زدن می‌شود.

آقای رئیس می‌گوید: «اصلا در مورد همه چیز فردا حرف می‌زنیم. موافقی؟ زیر باد کولر، لم می‌دیم رو مبل و می‌شینیم حسابی با هم گپ می‌زنیم. لیموناد، عشق و حال...»

برادر و منشی بلند می‌شوند. برادر کتش را می‌پوشد. آقای رئیس، عرق پیشانیش را می گیرد و می‌گوید: «ما نباید اینقدر عذاب بکشیم. ما که گناهی نداریم. ما باید تو باغات بهشت باشیم؛ زیر سایه‌ی درخت‌های سیب. تو آب خنک رودخونه‌ها. کنار حوری‌ها.» می‌خندد: « سیگار که نمی‌کشی؟»

برادر می‌گوید: «نه آقا.»

آقای رئیس می‌گوید: «جات وسط بهشته.»

منشی در را باز می‌کند.
برادر می‌گوید: «خداحافظ آقای رئیس.»

آقای رئیس می‌گوید: «خداحافظ جوون. فردا... »

برادر و منشی خارج می‌شوند. آقای رئیس نگاهی به کف خیس دست‌هایش می‌اندازد و آن‌ها را می‌مالد به هم. از پشت میزش بلند می شود‌. از کمرش به پایین برهنه است. پیراهنش را در می‌آورد. یک قالب کوچک یخ می‌گذارد توی دهان و خنکایش را می‌مکد. طول اتاق را قدم می‌زند و می‌ایستد جلوی پنکه‌ی خاموش گوشه‌ی اتاق. با صدای بلند می گوید: «این دستمال کاغذی چی شد؟».


+ به قلم ی.ل در  2009/5/3 ، ساعت 6:0  |